خانم دکتر قینی و همسرشان جناب مهندس نخجوانی اولین دوستان ما در دوران طرح بودند . اولین بار ایشان را در فرودگاه مهرآباد دیدم . صبحی بود خاکستری، از آن صبح‌هایی که دل آدم میگیرد و ناچار است خود را به هیاهوی رفتن بسپارد . سالن پر از صدای چرخ چمدان‌ها بود و اعلام پروازها، که با لحنی بی‌احساس نام شهرها را صدا می‌زدند.

سفر به غربت: تهران را ترک می‌کنیم

ما برای گذراندن طرح، تهران را ترک می‌کردیم. حس تبعیدی ناخواسته را داشتم که از دیار خود رانده می شود .انگار تهران ، شهری که به آن خو گرفته بودیم، ما را پس می‌زد. در دلم، دلخوری عجیبی موج می‌زد . هم از مقصدی که هیچ آشنایی با آن نداشتم و هم که از ترک تهران ، شهری که به آن عشق می ورزیدم و هر چه داشتم پدرم، مادرم ، خاطرات جوانیم از همه باید دل می کندم . همسرم کنارم بود و پسر کوچکم با چشمانی پر از سؤال،از پشت شیشه به هواپیماهایی نگاه می‌کرد که می‌آمدند و می‌رفتند ، بی‌آن‌که بداند رفتن برای برخی چقدر سنگین است.

در همان ازدحام، همسرم ایشان را دید و با لبخندی گفت: ایشان سیمین قینی دوست قدیمی و همکلاس من هستند. .خانم دکتر همراه همسرشان آقای مهندس نخجوانی و دختر ۴ یا ۵ ساله شان مهسا بودند . 

خانمی با لبخندی مهربان ، لبخندی که انگار از جنس آرامش بود. نه لبخند تعارف، نه لبخند شتاب‌زده‌ی تعارفی، بلکه لبخندی عمیق و صمیمی که بی‌هیچ تکلفی بر چهره‌اش نشسته بود. نگاه خودش و همسرش گرمایی داشت که از سرمای آن صبح کم می‌کرد.کلامش کوتاه و مؤدبانه بود، اما در همان چند کلمه، مهربانی موج می‌زد. دخترش با کنجکاوی به پسر ما خیره شده بود و خیلی زود، با زبان مشترک کودکی با هم خندیدند و بازی کردند. کودکان زودتر از ما بزرگ‌ترها سکوت غربت را می‌شکنند.

هر دو خانواده مقصد و هدف مشترکی داشتیم .نشستیم روی صندلی‌های فلزی سرد سالن انتظار. صدای اعلام پرواز شهر مقصد که بلند شد، دلم فشرده‌تر شد. اما او و همسرش آرام بودند تقریبا بی‌دغدغه، که با نوعی تسلیم زیبا همراه بود . از شهری که قرار بود طرح مان را بگذرانیم کمی صحبت کردیم .

در میان آن همهمه، حضور او و همسرش، مثل نقطه‌ی آرامشی بود در دایره‌ی اضطراب من. حس کردم اگر قرار است غربتی را آغاز کنم، بودن او و همسرش در آن شهر، برای ما نعمتی است. هنوز نمی‌دانستم در سال‌های پیش رو، چه پیش خواهد آمد، اما همان لحظه دانستم با انسان هایی هم سفریم که از جنس صبوری هستند.بی شائبه، پاک و والا .

هواپیما همچون پرنده‌ای آهنین  ما را از زندگی پیشین‌مان جدا می‌کرد.

 او کودک خود را در آغوش گرفته بود ، لبخند می زد و میگفت:همه‌چیز می‌گذرد، دوران طرح هم میگذرد .فقط باید با دلی آرام شروع کرد.آن روز، در میان رفتن‌ها و دل‌کندن‌ها، از شهری که سالها در آن بزرگ شده بودم با انسانی آشنا شدم که بعدها فهمیدم آشنایی با او، از جنس اتفاق‌های معمولی نبود.

دیشب که از سر کار برگشتم همسرم گریه میکرد و خبر پرکشیدنش را شنیدم، انگار قطعه‌ای از آسمان بر زمین افتاد و دلم شکست و قطره هایی از اشک بر گونه ام جاری شد . باورش دشوار است که آن لبخند آرام، آن نگاه سرشار از مهربانی، دیگر در کوچه‌های این جهان قدم نخواهد زد. بعضی آدم‌ها آن‌قدر بی‌صدا خوب‌اند که بودن‌شان بدیهی می‌نماید، تا وقتی که ناگهان نبودن‌شان، شوک بزرگی به آدم وارد میکند .

در دو سالی که با هم در یک شهر زندگی می کردیم . خانم دکتر و همسرشان جای خالی خواهر و برادر ما را پر می‌کردند و غم غربت و دوری از عزیزانمان را می کاستند . 


او از آن دسته آدم هایی بود که بی‌هیاهو زندگی می‌کنند و بی‌ادعا اثر می‌گذارند. نه در پی نام بود و نه در بند نان بیش از نیاز، گویی رسالتی ساده و آسمانی داشت: مهربان بودن. در روزگار گلایه و خستگی، او شکایتی نداشت. در میان ازدحام کمبودها، قانع و شاکر می‌زیست. اگر بار کاری سنگین می‌شد، لبخندش سبک‌ترش می‌کرد ، اگر تندی می‌دید، با نرمی پاسخ می‌داد. انگار بلد بود چگونه از میان سنگلاخ زندگی بی‌خراش عبور کند.


به یاد می‌آورم آن روزهای دور را، غربت و تنهایی در دوران طرح با حضور خانم دکتر قینی و همسرشان مهندس نخجوانی قابل تحمل می شد . حضورش مثل چراغی بود در اتاقی تاریک، که دل دوستانش را آرام می‌کرد . کودکانمان کنار هم بزرگ می‌شدند و ما در پناه همان لبخندهای بی‌ریا، غربت را تاب می‌آوردیم.

پزشکی حاذق و استاد برجسته

 او در کار پزشکی نیز بسیار حرفه ای و خوب بود و حاصل عمرش شفا دادن به تعداد زیادی از کودکان بیمار و آموزش دانشجویان بسیار بود .استادی توانا و پزشکی حاذق در رشته اطفال بود و به شاگردان خود دانش روز دنیا و به همکاران خود بی ریا و ساده بودن را می آموخت .


سال‌ها گذشت دوباره در مسافرت های دست جمعی دیدمش، زمان انگار از برابرش عبور نکرده بود. همان وقار، همان سادگی، همان استواری. برخی آدم‌ها پیر نمی‌شوند، زیرا دل‌شان بهاری می‌ماند. او نیز چنین بود. بهاری که در هیاهوی فصل‌ها پژمرده نشد.

او از جنس فرشتگان بود

و اکنون که خبر آسمانی شدنش را شنیده‌ام، با آنکه خیلی اندوهگین هستم ، به عظمت روحش می‌اندیشم. این خاکدان، حقیقتاً برای او تنگ بود. زمین جای ماندن ستاره نیست . ستاره باید در آسمان باشد و بدرخشد. او آمده بود تا راهی را روشن کند، دستی را بگیرد، دلی را آرام سازد و برود.


 اکنون که به آسمان رفته است، هر بار که شب ها به ستاره‌ای خیره شویم، گمان خواهیم کرد که اوست که آرام می‌درخشد و بی‌صدا می‌گوید: خوبی کردن و لبخند زدن هرگز گم نمی‌شود.

او از جنس فرشتگان بود. فرشته باید در بهشت باشد . و فرشتگان، دیر یا زود، راه آسمان را پیدا می‌کنند…..