این شعر به مناسبت سالگرد فوت یکی از دوستان عزیزم به نام آقای دکتر کاووس گران اوریمی که روانپزشک بودند ساخته شده است. داستان کاروان داستان دو دوست است که در بیابانی در یک کاروان همسفر هستند . ناگهان صبح یکی از دوستان برمیخیزد میبیند که کاروان رفته است و دوست دیگر هم با کاروان رفته و او تنها مانده است . دوست جا مانده از پاره شدن رشتههای دوستی و عشق گله میکند و سرانجام چارهای جز تسلیم ندارد و این را رسم قضا و قدر میداند. او هم میداند که روزی کاروان دیگری به همان منزلگاه خواهد رسید و او را با خود به نزد خدا خواهد برد.
علاوه بر کاووس عزیز یاد دوستان عزیزی که از دست داده ام گرامی باد … بهروز آزادسرو که در سال سوم دانشجویی پزشکی دریای خزر او را از ما گرفت . سعید بحرینی عزیز که ۱۲ سال ( ۷ سال در دانشکده پزشکی و ۵ سال در دوره تخصص همکلاس من بود )
مجید رئیسی دهکردی که سه سال در کنار هم در پشت یک نیمکت در دبیرستان دانشگاه ملی ایران نشسته بودیم . علی شکری ، دکتر کتابداری استاد دانشگاه امیر کبیر و دیگر دوستان عزیزی که با کاروان خدا رفتند ...
کاروان رفت و تو هم رفتی ومن مانده بجا
کاروان دگری می رسد از سوی خدا
بیتو هر لحظه نفس تنگ و دلم خسته شده
نه توانی است به مردن نه امیدی به شفا
گفتی از رفتن خود راه دگر میطلبی
منِ دلخسته بگویم که همین است جفا
دل من خسته شد از دوری ماه رخ تو
کی رسد مژده وصل تو به این پیر گدا
تو چه آرامش دل بودی و درمان غمم
بیتو این قلب چو بیدیست که لرزد ز صبا
جانِ من عاشق آن لحظه که آیی به برم
بشکنی پرده اندوه من بیسر و پا
قاسما گر که بیاید همه عالم بشود پر ز وفا
ور نیاید چه کنم حکم قدر بود و قضا
قاسم اسحاقی ۴ آذر ۱۴۰۴ تهران

