از بر ما رفت
آن شمع شب افروز که دوش از بر ما رفت
از ما ز چه رنجید که از راه جدا رفت
دل بسته بدیم تا که بماند به امیدی
ای وای که دل از کف ما رفت
شور و شرری بود از آن خنده شیرین
او بوی گلی بود که با باد صبا رفت
ما بر که شکایت بریم از دهر غم انگیز
ما با که بگوییم که بر ما چه جفا رفت
او ساز خوشی بود در این دار مکافات
چون بانگ نی و زخمه مطرب به فنا رفت
دیگر چه صفایی چه امیدی چو وفایی
برخیز که از خانه ما صدق و صفا رفت
من ذره خاکم تو بیا پا به سرم نه
زان پیش که گویند که او پیش خدا رفت
دردیست در این سینه که جز عشق ندانست
عمری جگرم سوخت و هر دم به هوا رفت
ما را چه گنه گر دل دیوانه خطا کرد
تقدیر چنین بود که دل بی سر و پا رفت
چون درد مرا هیچ طبیبی نشناخته است
درد دل دیوانه خود از کار شفا رفت
قاسم چه توان کرد از این گردش گردون
حکمی است که بر لوح قضا رفت
سروده شده توسط دکتر قاسم اسحاقی در تاریخ 2 اسفند 1404

