کوچه ممتاز

کوچه ممتاز در خیابان جمهوری اسلامی بین میدان مخبرالدوله و بهارستان قرار دارد . دبیرستان دانشگاه ملی ایران همراه دانشکده انفورماتیک دانشگاه ملی سابق در این کوچه قرار داشت . اینجانب از سال ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷ به مدت سه سال از بهترین سال‌های زندگیم با عشق و علاقه به آموختن در این کوچه رفت و آمد کرده ام . هر روز صبح جزو اولین دانش آموزانی بودم که به مدرسه می رسیدم . هفته قبل برای دیدن یک تئاتر کمدی به سینما حافظ رفته بودم . همان سینمایی که در سر کوچه ممتاز قرار دارد . وارد کوچه ممتاز شدم . کوچه از حالت بن بست قبلی خارج شده بود . دبیرستان دانشگاه ملی و چندین ساختمان آشنا پیر و فرسوده شده بودند . گویی کوچه و مدرسه نیز چون من، جوانی را از دست داده بودند و بر جوانی برباد رفته غصه می خوردند و مرثیه می سرودند . دلم گرفت. یاد سال‌های جوانی ام افتادم که چون برقی آمد و چون شرری بر باد فنا رفت‌ . آن زمان آن قسمت از خیابان جمهوری که کوچه ممتاز در آن قرار بورس کتابفروشان بود . کتابفروشی های خیابان همه تبدیل به فروشگاه های کت و شلوار شده بودند . تنها انتشارات اقبال بود که از سال ۱۳۲۰ همچنان در آن محل خودنمایی می‌کرد . یکی از سرگرمی های من این بود که هر روز یک ساعت در کتابفروشی های آنجا پرسه میزدم و چند صفحه کتاب می خواندم و سپس به مسیر خود ادامه میدادم به خیابان لاله زار می رسیدم . خیابانی که پر از هیاهو بود . بعد به اول خیابان ناصر خسرو میرسیدم . هم پیاده روی کرده بودم و هم کمی خستگیم در رفته بود .سوار اتوبوس دو طبقه میشدم هم خوابم میبرد هم باید به زور بیدار میماندم مثل خواب صبحگاهی شیرین بود . تقریبا ماهی دو بار خیابان ناصر خسرو را به طرف جنوب ادامه می دادم و به بازار بین الحرمین که بورس لوازم التحریر بود میرفتم از تماشای لوازم التحریر لذت می بردم . نمی دانم چرا دلم نمی آمد کیفم را عوض کنم خیلی کهنه بود. فکر میکردم عوض کردنش تاثیری در درس خواندن من نداشت . اما اکثر خودکارهایم پارکر و شیفرز بود. خودنویس مونت بلان و مداد های رنگی ۲۴ رنگ stabillo می خریدم و از نوشتن با آنها لذت میبردم . قیمت های بازار تقریبا نصف قیمت مغازه ها بود .گاهی به حاجی بازاری میگفتم من دانش آموزم و پانزده تومان بیشتر پول ندارم بعضی از آنها آدم خوبی بودند تخفیف قابل توجه میدادند . از آن روزگار خیلی لذت می بردم . یاد آن روزها قطره های اشک بر گونه ام سرازیر شد .

48 سال بعد دوباره گذارم به آن کوچه افتاد . شعر زیر در پی دیدار از آن کوچه ساخته شده است. معشوق شاعر در این شعر در درجه اول جوانی از دست رفته خویش و بعد معلمان دوستان ومخصوصا مدیر بسیار عزیز مدرسه جناب آقای آروین است که اکنون آسمانی شده اند و زمانی در آن کوچه رفت و آمد داشتند . این شعر بر مبنای شعر نو و غزل کلاسیک ساخته شده است :


بی تو یک روز از آن کوچه زیبا بگذشتم

در پی عطر تو آواره به هر سوی بگشتم


یاد چشمان تو افتادم و از پای فتادم

خسته از دوری تو، گوشه‌ آن کوچه نشستم


موجی از خاطره‌ها آمد، و زد بر دل تنگم

بغض در حنجره پیچید و در اندوه شکستم


تا که در خلوت خود ،نقش خیال تو کشیدم

دل از این عالم و آدم به هوای تو گسستم


چشم بر راه تو بودم که بیایی و دریغا !

در امید به روی همه جز یاد تو بستم


سهم من از گذر کوچه، فقط حسرت و غم شد

من به اندوه شب کوچه‌ هجران بشکستم


در و دیوار همان بود ولی خسته و ویران

دل به اندوه تو و خاطره‌ ی کوچه ببستم


یادم آمد که در آن کوچه، در آن خلوت دیرین

رازها گفت به من، چشم تو با لهجه شیرین


شاخه ای یاس، که از نرده همسایه برون بود

گوئی از دوری تو، مثل دلم غرق به خون بود


او سر افکند ه و آشفته و پژمرده به من گفت

آنکه همگام تو می رفت در این کوچه کجا رفت؟


گفتم ای یاس، مپرس از من آشفته و رنجور

که چرا مانده‌ام این‌گونه از آن هم‌سفرم دور


مثل یک خواب لطیف آمد و چون باد گذر کرد

رفت و ، با رفتن خود، زندگیم زیر و زبر کرد


رد پاهای تو را در دل آن کوچه ندیدم

هر چه در سایه‌ تاریک‌ غم‌آلود بجستم


گرچه رفتی، و خیالت به سرم می‌زند هر شب

من از این جام پر از خاطره‌ تلخ تو مستم


تو دگر باز نخواهی به برم آمد ، و دانم

چو جوانی که ز کف رفت و، تهی مانده دو دستم


بعد تو شوق تماشا ز سر و جان من افتاد

از همه عالم و آدم به هوای تو برستم‌


بی تو این کوچه فقط ، معبر دلتنگی باد است

سهم قاسم ز تو و عشق ،همین غربت و یاد است


قاسم اسحاقی ۶ خرداد ۱۴۰۵ تهران